تبليغاتX
بزن بارون

+ نوشته شده توسط ...::: مهسا ::... در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 11:55 |
 

ستاره بخت هيچ كس شوم نيست،

 اين ما هستيم كه آسمان را بد تعبير مى كنيم.


+ نوشته شده توسط ...::: مهسا ::... در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 11:36 |
 

 مدتي است سرگشته ام و هر روز بر آن افزوده مي شود و نيک مي دانم که اين سرگشتگي سرانجام مرا از پا خواهد انداخت. فريادهاي فروخورده سرانجام متلاشي ام خواهند کرد و من حتي پس از مرگ نگران ايرانم خواهم بود. از خودم بيزارم که چرا نمي توانم کاري بکنم و چگونه زنده ام وقتي پرپرشدن مدام گلها و غنچه هاي ايران زمين را مي بينم. چگونه زندگي کنم. کار کنم و ... وقتي که دختران سرزمين مهر و پسران سرزمين کاوه و آرش به چنين روزي افتاده اند: سرگشته، بي هدف، بي غرور و ...

 


+ نوشته شده توسط ...::: مهسا ::... در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:55 |

+ نوشته شده توسط ...::: مهسا ::... در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 12:46 |
انسانيت

 

از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل ،
آدميت مُرد
گرچه  

آدم  زنده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب،
گشت و گشت،


قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.
اي دريغ،
آدميت برنگشت

 
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينهء دنيا ز خوبيها تهي است
صحبت از آزادگي ، پاكي ، مروت ، ابلهي است
روزگار مرگ انسانيت است.


من كه از پژمردن يك شاخه گل،
از نگاه ساكت يك كودك بيمار،
از فغان يك قناري در قفس،
از غم يك مرد در زنجير

حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست


وندرين ايام، زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي ! جنگل را بيابان مي كنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان مي كنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن

 مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست


فرض كن

يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن

جنگل بيابان بود از روز نخست


صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است

 


+ نوشته شده توسط ...::: مهسا ::... در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 12:36 |


+ نوشته شده توسط ...::: مهسا ::... در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:30 |
آگهی

دلم را سپردم به بنگاه دنيا

و هي آگهي دادم اينجا و آنجا

و هر روز

براي دلم

مشتري آمد و رفت

و هي اين و آن سرسري آمد و رفت

ولي هيچ كس واقعا

اتاق دلم را تماشا نكرد

دلم قفل بود

كسي قفل قلب مرا وا نكرد

يكي گفت:

چرا اين اتاق

پر از دود و آه است؟

يكي گفت

چه ديوارهايش سياه است!

يكي گفت

چرا نور اينجا كم است؟

و آن ديگري گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است!

و رفتند و بعدش

دلم ماند بي مشتري

و من تازه آن وقت گفتم

خدايا تو قلب مرا مي خري؟

و فرداي آن روز

خدا آمد و توي قلبم نشست

و در را به روي همه پشت خود بست

و من روي آن در نوشتم

ببخشيد، ديگر

براي شما جا نداريم

از اين پس به جز او

كسي را نداريم


+ نوشته شده توسط ...::: مهسا ::... در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:23 |

 

فکر مي کني گياهخواري؟؟؟ فريب ظاهر را نخور ما همه ادم خواريم .....!!


+ نوشته شده توسط ...::: مهسا ::... در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 17:27 |

+ نوشته شده توسط ...::: مهسا ::... در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 12:59 |
تولدم مبارک
 

هنوز طعم بچگي ها زير زبانم است

کيک ، سيب و هر چه که به من مي دادند

امروز نه  کیک آن طعم همیشگی را دارد و نه سیب

چه ساده بیست و یک ساله شدم!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده توسط ...::: مهسا ::... در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 12:59 |